آلن دلون لب ما

یه پسره اومده تازگی تو لب ما سال اول آندرگرد هست برای اینترنشیپ تابستونه اومده

در اصل کمبریج درس می خونه.

قضیه اینه که کلن صدا و تصوریرش به سنش نمیاد

یعنی کمن کلن آدمایی که دور و برم بودم و صداشون این اندازه خاص و گوشنواز بوده

خوب در دنیای هنر آدم خیلی صداهای خوب میشنوه که دوسشون داره و ازشون خاطره داره مثل صدای آلن دلون که وقتی می شنوم یاد فیلم های سینمایی عصر جمعه زمان بچگیهام می افتم.

یا مثلن صدای آقای رادو دنیایی متفاوت :) من واقعن صداشو دوست دارم

حالا تو عالم واقع یکی پیدا شده با یه صدایی توی همین مایه ها

بعد ادب کلامش هم هست همچین بگ یور پاردن و مای پلیژر میگه بیاید و ببینید.

خلاصه صدای خوبیست و تنها صداست که می ماند من هنوز اسمش رو یاد نگرفتم

وسط تز نوشتن تو حلقم گیر کرده بود بیام اینو برای ثبت در تاریخ هم که شده بیام بنویسم.

تمام.

 

نوشته‌شده در مدرسه, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد, سوغاتی از شرق دور | دیدگاهی بنویسید

خونه ی مادربزرگه دیگه بی مادربزرگه

روزهای سخت یه عنوان خیلی خیلی کلی هست. به نظرم تو هر دوره زمانی یه روزهایی مفتخر به دریافت این عنوان می شن که روزهای بعدتر و سالهای بعدتر بیشتر به یک شوخی شبیه میشه که اون روزا روزهای سخت حساب شده بودن.

اما این وسط عنوان بعضی روزا ثابتن مثل روزای از دست دادن آدما که تا همیشه این روزها روزهای سخت هست و تا ته دنیا هم سخت خواهند بود.

دیروز فهمیدم مامانجونم رو از دست دادیم. دیگه نه مامان بزرگ دارم نه بابابزرگ …

ناراحت کننده است. خصوصن اینکه نیستم پیش مامانم…

دیشب با یاد مامانجونم خوابیدم و خوابشو دیدم، خوشحالم که دیدمش :) حداقل حالم از دیشب خیلی بهتره.

ملی خانوم آقاجونم رفت پیشش برای همیشه ….

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان, تهران من, خونه, غمواره | دیدگاهی بنویسید

رویای نیمه شب تابستان …

گاهی اون قدر تخیلم واقعی میشه که حس می کنم وجود داره

اما نیست

کاش زمان به عقب بر می گشت و من باز 18 ساله می شدم.

شاید این تنها باریست که از صمیم قلب از خودم ناراضی هستم.

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان | دیدگاهی بنویسید

از سنگاپور تا سانفرانسیسکو

بله اینگونه شد که سفر به پایان رسید

می گن عمر سفر کوتاهه ها اما مال من واقعن کوتاه بود

هنوز خواب تنظیم نشده مجددن تحمیل کردیم که تغییر کنه

خوب بود ولی سرد بودا، سرد با ژاکت هم نه سرد کاپشنی

کنفرانس خوب بود. یعنی برای من عالی بود. آدمای خوب. کارای خوب. نتورک خوب

ته اش هم جایزه د موست ابنوویتیو پیپر رو بردم تا به خودم ثابت بشه که الکی نبوده کارام :)

بعدم که رفتم سان فرانسیسکو که سرد و گرمش قاطی بود نمی فهمیدم کجا سرد و کجا گرمه و البته که با حسرت به این گلدن گیت بریج هی نگاه کردیم اما دریغ از اینکه این ابرها 1 سانت جابه جا بشنا ما که فقط پایه پل رو دیدیم

از حواشی سفر هم که بماند بهتر است …

شاید یه بار دیگه باید برم اینبار خاطرات بهتری با خودم بیارم.

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان, سوغات فرنگ | دیدگاهی بنویسید

اصلا آش اماج خوردین تا حالا؟!

امروز بحث آش بود

همه چی از آش رشته شروع شد و من از آشی تعریف کردم که به نظرم اسمش آش عماج بود و توش لبو داشت :)

اما ظاهرا اسمش اماج هست

این آش رو مامانجون درست می کرد. بسیار خوشمزه بود و مامان بزرگ عزیزم بسیار لذیذ درستش می کرد. برای همین وقتی راجع بهس حرف می زنم یه لبخند پت و پهنی می شینه روی لبام. گاهی اوقات شادی زندگی خلاصه می شه تو فکر کردن به اونا که دوسشون داریم به عزیزترینهامون.

این هفته خوبه هفته خوبیه. 1 شنبه رفتیم لیزر تگ بسیار هیجان انگیزناک بود، من دوم شدم

:)

استعدادم خوب بود. راستی ویزا هم اومد البته برای غرب دور شرق دور هنوز مونده.

خوبم این روزا خیلی خوبم.

شکر …

پ.ن: اینم یه لینک برای این آش

http://ctrlalt.ir/31814/%D8%A2%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AC-3/

نوشته‌شده در یه روز خووووب, بفرمایید ناهار ..., خونه | دیدگاهی بنویسید

روی ماه خداوند را بوسیدم …

دیروز صبح رفتم پاسم رو تحویل آرامکس دادم برای سفارت، بلی ظاهرن دولت فخیمه یو اس آ منو قابل دونستن که به ملکشون یه سر بزنم، البته حالا بهتره صبر کنم تادستم برسه، وا… چه میدونم یهو اینا جو گیر می شن می زنن همه چی رو خراب می کنن. فعلن فرض بر اینه که من ویزا گرفتم.

بعدش وقتی برگشتم آفیس ایمیل چک کردم و دیدم به به انتخاب هم شدم برای یه 1000 دلار کمک هزینه. البته نمی دونم معیار انتخاب چی بوده ولی خوب به ما چه. نتیجه اش عالی بود :)

بلی دیگه این جور شد که الان اعتماد به نفس حسابی زده بالا می خواهم چند قدم فیلی بزرگ تو کارم بر دارم (فیلی بزرگ یعنی دیگه خیلی بزرگ).

تنها کاری که می تونم بکنم اینه که بگم شکر. مرسی خدا جون که هنوزم که هنوزه حواست به من هست.الان درست از اون موقع هاست که دوست دارم روی ماهتو ببوسم.

یه دوست خوب اومد اینجا از استکهلم. دلم از برای این دوستای با صفا پر کشیده ….

نوشته‌شده در مدرسه, یه روز خووووب, روی ماه خداوند را ببوس | دیدگاهی بنویسید

معلم عزیزم روزت مبارک :)

نمی دونم دقیقن تا چند سال من این رو روی کادوهای اهدایی به معلمای عزیزم می نوشتم

ولی واقعن هر سال می نوشتم

مثل تبریکای تولد که تازگی فهمیدم به صورت ناخوداگاه روی کارت ها (نه تو دنیای دیجیتال) مینویسم امیدوارم که همیشه دلت شاد و لبت پر از خنده باشه … تولد کتی بود وقتی رو کارت یکی دیگه هم همین جمله بود همه خندیدن اما واقعا من سالهاست روی کارتهای تبریک تولد این جمله رو می نویسم حالا شاید چیزای دیگه هم بنویسم اما اینا رو حتمن می نویسم

انگار که زبان نوشتارم واژه جدید نداره (چه غم انگیزه، نه؟!)

هان داشتم از تبریک روز معلم می گفتم. امسال روز مادر و روز معلم پشت هم بود و بنده چون روز مادر و تبریک گفته بودم فراموشم شد روز معلم. خلاصه مادرجان خودشون از باغ تماس گرفتن و فرمودن با جماعتی از معلمین دبیرستان نرجس هستن

ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد گفتم چه جالب

همین کافی بود که مامان بگه بله -خانم ن و ر م ح م د ی- هم هستن (مدیر دبیرستان به طبع)، دوست داری روز معلم رو بهشون تبریک بگی؟!

من:

کیلومترها دور از مامان – روز داخلی آفیس – صدای یواش – با خاطره ای مربوط به بیش از 12 سال پیش

آخه چی می گفتم ؟! گفتم بده آخه اون بنده خدا که اصلن منو یادش نیست به هر حال تماس برقرار و روزتون مبارک و ختم غائله

اما اون چه که خیلی برای من همیشه جالب هست اینه که نیست مامانم وقتی با من حرف می زنه خوشحال می شه، و از اونجا که قلب مهربونی هم داره و دوست داره بقیه رو خوشحال کنه، یهو منو میذاره تو موقعیتی که با آدمای 7 پشت دقیقن 7 پشت غریبه حرف بزنم (یعنیا این جور شده که هر کی دم دستش هست و دوستش داره) تا اونا هم شاد شن قد مامان من …

والا من که نیستم ولی خوب نمی دونم قیافه اونا چه جور میشه بعد حرف زدن با من اونم فقط قد 4 کلمه …

نشده اینو هنوز براش جا بندازم. خوب دلم هم نمیاد چی بگم آخه.

این که خوبه اون اوایل وقتی اووووو میکردیم (نمیدونم چندتا و بسه براش :دی و فعل فارسیش درسته یا نه) به هر حال. پای اوووو یکی که خونه زنگ نمیزد

می گفتن بذاریم رو اسپیکر با فلانی حرف بزنی؟!!! دیر می جنبیدم گوشی می رفت رو اسپیکر…. خدا رو شکر بعد از چند بار این روش منسوخ شد دیگه

حالا که خداروشکر کلا همه چی فیلتره و راحت شب به شب یه تلفن

دیگه نگران زیر چشم سیاه و نون وماست و پنیر شبانه هم نیستم که نشه حین حرف زدن باهاشون خورد. که هی اونا غصه اشون بشه که بچشون سر گشنه زمین می ذاره و شام نداره

حالا هی من بگم حال ندارم شام می تونم داشته باشم حالش نیست. اما مامان آدم مامانِ دیگه دائم باید غصه بچه راه دورش رو بخوره.

از همه اینا که بگذریم این ویزای غرب دور هم نمیاد این دفه نمی دونم چرا. داره می شه 1 ماه هیچ خبریش نیست هنوز. من هم ویزای خاور دور رو دیپندنت نگه داشتم تا اول تکلیف اون معلوم شه.

خلاصه که قراره سفر دارم دوتا اونم. درس دارم کلی.

اما اینا هیچ مهم نیست سلامتی باشه دلت شاد باشه لبت پر از خنده باشه (:دی) ایناست که مهمه.

نوشته‌شده در مدرسه, سوغات فرنگ, سوغاتی از شرق دور | دیدگاهی بنویسید