بایگانی ماهانه: مه 2012

قهقهه هم کمه وقتی دنیا بهت می خنده …

روز خوبیه، جمعه خوبیه خوشحالم یعنی خوشحال شدم وقتی ایمیلمو خوندم همین دیگه گفتم بیام بنویسم که من روزای خوبم دارمااااا    

نوشته‌شده در یه روز خووووب | دیدگاهی بنویسید

قاصدکم راه گم کرده … آرزوهایم را تک تک به گوشش خوانده بودم …

دیدن یه موقعی دیدن یه جمله یه شعر یه فیلم یا حتی یه آدم می شه یه نقطه عطف تو زندگی؟ امروز یه ایمیل به دستم رسید: بنده ای به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در یه روز خووووب, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد, روی ماه خداوند را ببوس | دیدگاهی بنویسید

سیاه مشق

فقط منتظرم یک تکه کاغذ خالی ببینیم با ولعی عجیب شروع به سیاه کردنش می کنم حالا یا با طرح یا با نوشته این روزها دوست دارم اونچه که تو مغزم هست رو پرینت بگیرم اما خوب چون امکانش نیست … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در وبلاگ نویسی که من باشم ...., تهران من | دیدگاهی بنویسید

قصه عینکم*

نشسته بودم یهو احساس کردم باید عینکمو به طور کامل تمییز کنم حالا کامل یعنی چی؟ یعنی که حتی این محافظها هست که روی بینی میاد پلاستیکی هستن و کوچولو و ظریف (من بهشون می گم دماغی های عینک نمی … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در مدرسه, وسواس گرفتم؟! | دیدگاهی بنویسید