خونه ی مادربزرگه دیگه بی مادربزرگه

روزهای سخت یه عنوان خیلی خیلی کلی هست. به نظرم تو هر دوره زمانی یه روزهایی مفتخر به دریافت این عنوان می شن که روزهای بعدتر و سالهای بعدتر بیشتر به یک شوخی شبیه میشه که اون روزا روزهای سخت حساب شده بودن.

اما این وسط عنوان بعضی روزا ثابتن مثل روزای از دست دادن آدما که تا همیشه این روزها روزهای سخت هست و تا ته دنیا هم سخت خواهند بود.

دیروز فهمیدم مامانجونم رو از دست دادیم. دیگه نه مامان بزرگ دارم نه بابابزرگ …

ناراحت کننده است. خصوصن اینکه نیستم پیش مامانم…

دیشب با یاد مامانجونم خوابیدم و خوابشو دیدم، خوشحالم که دیدمش :) حداقل حالم از دیشب خیلی بهتره.

ملی خانوم آقاجونم رفت پیشش برای همیشه ….

Advertisements
این نوشته در افسردگی های پنهان, تهران من, خونه, غمواره ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s