To Tehran with love

4 روز. فقط 4 روز دیگه مونده تا برم

دلم بدجور تنگه

1 سال شد، سخته خیلی سخته

قراره وقتی برگردم 2 ماه بعدش برم یه جای دور

اما این بار می خوام تعداد روزاش کم باشه خیلی کم

سفر توی این روزها برای من فقط استرس داره

از این حجم دلنگرانی توی زندگی کلافه می شم

دست خودم نیست

می خوام برم آرامش از دست رفته این 7 8 ماه گذشته رو بدست بیارم

نمی دونم چرا دم رفتن خونه که می شه بی قرار می شم

هفت سین امسال هم پیش مامان بابام هستم و از این بابت خدا رو بی اندازه شکر می کنم.

Advertisements
نوشته‌شده در تهران من, خونه, روی ماه خداوند را ببوس, عید اومده خونه تکونی کن دلتو | دیدگاهی بنویسید

سلام سینما …

بعد از مدتها اومدم. نمی دونم چی می شه آدم یهو نوشتنش نمیاد دیگه! مال منم این جوری شد

الان از فیلم برداری میام. بله یه فیلم تبلیغاتی برای یه پروژه تحقیقاتی که می خواد تجاری بشه

نمی دونم والا همین امروزم باید به من می گفتن که وز موهام از همیشه بیشتر بوده و به جرات موهام فرفری کامل شده بودن

خلاصه به سان یک بازیگر نما نشستم جلو دوربین غیر حرفه ای و هی کله تکون دادم یعنی دارم از موسیقی لذت می برم

بس که لبخند زدم یا خندیدم آخرش بهم گفتن یه کم نخند تا چند تا شات بی لبخند با صورت معمولی و متعجب هم ازت بگیریم

خلاصه اینکه متوجه شدم اصلا تو این زمینه ها استعداد ندارم …

نتیجه اش رو قراره برام بفرستن اگه خیلی احمقانه نشد شاید اینجا هم بذارمش. آخرش چند بار براشون با تاکید گفتم لطفن تکیه هایی که حماقت من توش کمتر معلوم هست رو لطفا استفاده کنن.

عید هم میرم خونه…همین

نوشته‌شده در همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم, یه روز خووووب, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد, سوغاتی از شرق دور | دیدگاهی بنویسید

به نظرتون برق کیلو چنده؟

شب دیروقته خوابم میاد گیج خوابم می رم می خوابم درجه اتاق رو 26 می ذارم می خوابم. فاجعه درست از اونجا شروع شد که احساس می کنی دمای هوا به طور بدی بالاست اول پتو رو کنار می زنی و می خوابی. ولی بعد بیدار می شی با خودت حرف می زنی که بخوابی و باز بی فایده است فحش می دی به خودت بخواب باز بی فایده ناخوداگاه چشم باز می کنی می بینی بله دهن ایرکانت باز مونده اما مرده اون چراغ سبزش خاموشه ….

از کار افتاده و برقش قطع شده، دستم نمی رسه اون دریچه شو ببندم که اینقدر رو اعصاب نباشه

حالا باید پاشم پنکه روشن می کنم پنجره باز … پروردگارا چرا پشه آفریدی آخه؟!!! …. هر نیم ساعت یه بار برپا می شدم و حروم شد کلن خوابم. بله اینا همه از مواهب زندگی در کمپسه، یادم رفته بود شارژ کنم (یعنی به عبارتی برق بخرم)

نمی دونم حالا چرا اینقدر هم گرون حساب می کنن؟! غیر قابل باور هست. برای کمتر از یه ربع 1.1 دلار ازم کم شد. هیچ کس هم جوابگو نیست. بدون ایرکان هم که زندگی کلن امکان پذیر نیست. نتیجه اینکه هی پول می دی و برق می خری…

آخر سر امروز می گم تکلیف ما رو معین کنید کیلو چنده برقتو کلن؟ اما دریغ از جواب … نقدا که تصمیم بر این شده که در بچ های 20 تا 50 دلاری برق می خریم تا بلکن این اعتراضا برسد به دست مسئول مربوطه

نوشته‌شده در مدرسه, خونه | دیدگاهی بنویسید

یک انتخابات یک دنیا خبر …

فارق از شور و هیجانی که در خود امریکا بود برای انتخابات این حجم از پوشش کامل اون توی رسانه های دنیا و اینکه همه از اون چه که داره انتفاق می افته باخبر هستن برای من خیلی جالب بود

به جرات می گم که تمام روز این کانال نیوز ایشیا کاملا روی انتخابات مانور داد

از پوشش لحظه به لحظه تا تحلیل های بعدش و همگی سر نقطه خاورمیانه و ایران هم با هم هم عقیده بودن

حالا تا چه اندازه این تحلیل ها درست باشه معلوم نیست…

اما اونی که واضحه این هست که ایران داره ذره ذره نابود می شه. اگه نمودار این سقوط رو بخوان بکشن، یه نمودار نزولی می شه که شیب منفی سقوطش تو یه جاها کم می شه اما گاهی زیاد اونقدر زیاد که وحشت می کنی به نموادره یه نگاه دوباره بندازی

نمی دونم مامان بابا های ما هم همین قدر یاس و افسردگی داشتن تو این سن و سال ما که بودن یا نه

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان | دیدگاهی بنویسید

دوباره پلک دلم مي‌پرد …

دوباره پلک دلم مي‌پرد، نشانه چيست؟

شنيده‌ام که مي‌آيد کسي به مهماني

همیشه شعرای قیصر رو دوست داشتم. از وقتی رفتم سفر نمی دونم چی شده تیک دار شدم به نظرم :دی

آخه این پلک سمت چپ هی می پره بعد هی توجه نمی کنی اما خوب وقتی قرار باشه هی تکرار بشه حوب شاکی می شی دیگه و می ره روی روانت.

جالا این بار رو به فال نیک می کیریم بلکن شاید کسی آمد به مهمانی :)

نوشته‌شده در Uncategorised | دیدگاهی بنویسید

آخر هفته خود را چگونه گذراندید؟

هوسم کرده بود که یه غذایی بپزم که توی این دو سال اصلا سراغش هم نرفتم.

حالا یا به علت تنبلی و یا به دلیل فقدان اعتماد به نفس!

مسلما فسنجون خیلی خیلی با سطح اعتماد به نفسم ناسازگار بود برای همین عزم باقالی پلو کردم. می دونستم یه بسته باقالی خشک دارم

اما…

دردناک اون لحظه ای است که باز می کنی بسته باقالی رو و می بینی که تاریخ مصرفش گذشته. این به جرات یکی از بدترین دپرسینگ تایم های لحظه ای زندگیم بود. تمام پلن آخر هفته ام ریخت به هم و سطح شادی زندگی ام سقوط کرد.

اما تصمیم گرفتم تسلیم نشم و ته چینی به پا کردم، بله البته ته چین واقعی که نه یعنی توش مرغ نبود فقط پلو ته چینی که با کباب ماهی تابه سرو شد و از عالم غیب هم طعام بهشتی (بخوانید فسنجون هانی) رسید و آری این چنین بود برادر که ما آخر هفته خود را شاد گذراندیم.

یکی از فرسایشی ترین کارهای خانه البته مطمئنا بعد از گردگیری رفتن به طبقه 2 و لاندری کردن است. که به علت فقدان لباس تمییز در کمدم مجبور به انجامش شدم

و امروز قراره هفته ای متفاوت را آغاز کنم …

نوشته‌شده در وسواس گرفتم؟!, یه روز خووووب, بفرمایید ناهار ... | دیدگاهی بنویسید

فرهنگ ناب ایرانی …

دو سه شب پیش رفتیم شام بیرون با دوتا از بچه های سنگاپوری که ژانویه گذشته یه سفر به ایران رفته بودن

داشتیم می پرسیدیم که چه طور بود و چگونه؟!

برای لحظاتی از سادگی شون شوکه می شدم از اینکه چه راحت به آدما اعتماد کردن

از اینکه چقدر بعضی آقایون ایرانی وقیح و بی نزاکت تشریف دارن

از پیشنهادات بی شرمانه در لابی هتل بگیرین تا تنه زدن و متلک انداختن در سطح شهر

البته اونقدر آدمای منفی نگری نبودن که اینا رو تعمیم بدن به کل ایرانی ها و اینا رو تنها ب عنوان بخشی از سفرشون تعریف کردن

ما که کلن یا اوه مای گاد گویان بودیم یا ریلی و آن بیلیوبل گویان

عاشق گز و پشمک بودن و بندگان خدا کله پاچه هم خورانده شده بودن :دی یکی بهشون گفته بوده می برتشون غذای اصیل ایرانی می ده بهشون!!! هنوز بعد از این همه مدت وقتی داشت راجع به کله گوسفند زبون بسته حرف میزد تنش مور مور میشد

تهران و اصفهان و شیراز و یزد رفته بودن و کلی هم بهشون خوش گذشته بود

اما ما موندیم و یه علامت تعجب بزرگ توی سرمون از اینکه ماشاا..شون باشه این آقایون دسته گل

… اینو بگم که خیلی جوک بود

تو لابی هتل (بخوانید راهرو مسافرخانه ای در خیابان ناصرخسرو تهرون :دی. نمی دونم والا اینو از کجا پیدا کرده بود میگفت که یه هاستل گرفته قیمتش خوبه بعدن کاشف به عمل اومد که کجا بوده) از جوانکی پرسیده دستشویی کجاست جوانک فداکار قصه ما گفته همراهیش میکنه توی همون مسیر راهرو تا دستشویی تو فیسبوق اد کردتش

من تا یه ربع می خندیدم به این سرعت عمل بالای جناب مراد :دی بلی جوانک مراد نامی بوده گویا!

نوشته‌شده در تهران من | دیدگاهی بنویسید