به کجا چنین شتابان

فیلم توهین آمیز علیه مسلمانان

پخش عکسهای خصوصی عروس ملکه

کتک خوردن سخنگوی امور خارجه در امریکا

بالارفتن ساعتی نرخ ارز

فیلتر شدن گوگل و جی میل

توقیف چندباره شرق

چه خبره؟! چی شده؟ چرا دنیا رفته رو دور تند؟

طی دو هفته گذشته سرعت اتفاقات ناخوشایند اونقدر زیاد شده که تا میای یکیش رو درک کنی بعدی رسیده

موندم اگه قرار بود جهان به لزوم پایبندی به اخلاق اعتقادی نداشت اوضاع چه جوری میشد!!!

Advertisements
نوشته‌شده در وبلاگ نویسی که من باشم .... | دیدگاهی بنویسید

من، رویایی دارم … رویای دنیایی سبز و بدون جنگ …*

فرار از واقعیت هیچ وقت اونو عوض نمی کنه

متاسفانه یکی از مشکلات من همیشه این بوده که برای اینکه یه فکر مثل خوره روح و جسمم رو نابود نکنه رو میارم به چیز دیگه حالا این میتونه خوب یا بد باشه اما در هر حال فرار از مشکل حساب می شه

اگر این کار و نکنم حتی توی خواب هم اون فکر منو عذاب میده

این روزها بد جوری به پلن های بلند مدت برای زندگی ام دارم فکر می کنم و به نوعی به تکرار و بی هویتی می رسم

نه که افسردگی و اینا باشه ها نه ابدا این طور نیست. یه جور پوچی و بی علاقگی به ادامه روند فعلی زندگی ام هست

حالا برای فرار از اینها دارم سعی میکنم که به سفر فکر کنم به دیدن دوستام و بودن باهاشون بعد از چند سال.تا از این فکرای بلند مدت یه کم حواسم پرت بشه تا راحت باشم یه مدت.

دل بستم به این سفر پیش رو. با کلی هیجان و شادی و یه کم استرس برای ارائه مقاله دارم می رم.

شاید سفرنامه ای هم در خلالش نوشتم.

این روزها کم می نویسم کم حرف می زنم. اما مغزم نه بیکار نیست و به شدت مشغوله واسه خودش …

* این آهنگ ابی و شادمهر رو بی اندازه دوسش دارم …

نوشته‌شده در مدرسه, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد, دکتر شدن از آدم شدن هم سخت تره!, سبز سبزم | دیدگاهی بنویسید

شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش…که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

روابط بین آدما به نظرم خیلی پیچیده تر از اونی هست که بشه براش یه قانون کلی نوشت و اونو تعمیم داد به موارد دیگه. معتقدم از یه آدم به آدم دیگه همه چیز می تونه تغییر کنه یعنی رفتار خوب با یه آدم می تونه برای یه آدم دیگه بد تلقی بشه.

اینا رو گفتم که بگم سعی می کنم بله فقط سعی می کنم کسی رو از خودم نرنجونم. خوب مطلق که نیست بالاخره از دست آدم در هم میره…

این روزها دیگه غر غر درسی ندارم. تجربه های تلخی طی چند روز قبل کسب کردم. اونقدر تلخ که حاضر نیستم برای کسی تعریف کنمشون…

گاهی اوقات در مواجهه با آدمها دچار یک شک می شم، بعد تصمیم می گیرم اگر این تصمیم خوب باشه یادم می ره و کلا ممکنه فراموش بشه اما اگر تصمیم اشتباه باشه اول اینکه خوب مسلما باید تاوان اشتباه رو داد با عذر خواهی در قدم اول و سعی در جبران در مراحل بعد…

برای من مشکل و تالمات روحی از لحظه ای ایجاد شد که طرف مقابلم با اینکه حق داشت اما یک سری حرف ها رو به من گفت که نمی تونم ازشون راحت بگذرم و حق من نبود اصطلاحا یکه به قاضی رفته و راضی برگشته بود …

تو اون جریان من مقصر بودم تا حدی اونم مقصر بود برای خاطر توقع بیش از خد از من و دوستیمون. اما حقم نبود اون حرفها رو بشنوم نتیجه این میشه که ناامید می شم از بعضی دوستیها از بعضی آدمها. کاش وقتی آدمها شروع به گفتن بعضی حرفا می کردن به عواقبش هم فکر می کردن.

روحم یه زخم بزرگ برداشت و دلم شکست. از خودم که ناراحت بودم. اما شنیدن حرفایی که واقعا حقم نبود و حقیقت نداشت خارج از حد تحمل منه. شاید یه روز بگذرم از حرفایی که بهم گفت اما در حال حاضر سخت و غیر ممکن هستش.

اهل قهر نیستم معتقدم آدمها به سن و سال ما اونقدر عاقل و بالغ هستن که با صحبت مشکلاتشون رو حل کنن نه با پشت چشم نازک کردن و قیافه گرفتن …

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان | دیدگاهی بنویسید

هی فلانی زندگی شاید همین باشد …

بله بله این کابوس امتحان جامع من هم به پایان رسید

دیروز امتحان رو دادم خیلی پیچیده شد درست یک روز قبلش بهم گفتن

که فردا قطعی شده؛ تا 3 صبح آفیس بودم و اسلاید درست می کردم

اما مهم آخرش بود که ظاهرا خوب شد

یک دفعه بعد از چند ماه احساس می کنم توی خلا هستم

هیچ حسی ندارم از صفحه مطلب بدم میاد، از لتکس متنفرم

فعلا یه استراحت نیاز دارم تا دوباره با دنیای علم آشتی کنم

فردا هم قرار ه اسباب کشی کنیم

از این خونه که هستیم بعد از دو سال بریم، سخت هستش یه کم اما خوب پاره ای نیست ظاهرا

نوشته‌شده در دکتر شدن از آدم شدن هم سخت تره!, درس خارج فهم :دی, روی ماه خداوند را ببوس | دیدگاهی بنویسید

شادی بی بهانه با بهانه ….

خوان اصلی رد شده کلی جون گرفتم

هیجان زده ام، نه برای رفتن به سفر برای دیدن دوستان

چند سال هست ندیدمشون برام سالها گذشتته

این هیجان باعث می شه که نتونم رو کارای الانم تمرکز کنم و این یه کمی شرایط رو سخت می کنه

اما به هر حال تا اطلاع ثانوی از خدا برای تمام شادی های بی بهانه و با بهانه این روزهام ممنونم

نوشته‌شده در یه روز خووووب, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد | ۱ دیدگاه

انتظار …

این خوان لعنتی رد نمی شه برم مرحله بعد

این روزها تنها دارم صفحه ایمیل را رفرش می کنم

انتظار انتظار اما اونا ریلکس درگیر روال اداری هستن

و من همچنان ریفرش می کنم

گاهی اوقات از این دفترچه کوچیک با جلد عنابی حالم بهم می خوره

من همچنان منتظرم

هنوز ریپورت این امتحان جامع رو تموم نکردم یعنی شروعش کردم اما خوب جلو نمی ره امروز رفتم که سرفصل ها رو با استاد محترم چک کنم تایید کرد

اما حس نیست

هوس کردم از ظهر برم لب ساحل پای برهنه روی شنهای ساحل اون قدر بدو ام اون قدر که باد بیفته تو موهام

خیلی وقته ندوویدم

 

نوشته‌شده در افسردگی های پنهان | دیدگاهی بنویسید

چهار فصل

به منظور پریدن خواب قیلوله مان هر از گاهی نظری به جفنگیات رادیو جوان میندازم و با دو تا آهنگ قر تو کمری اندی و شهره و لیلا و حالا خوبشون میشه ستار و معین خواب رو پرانده و مجدد به دنیای علم و دانش کانت می شم

حالا نه که که دیگه دی سی نشم می شم اون وسطا اما دیگه سطح جفنگیات خیلی سریع اشباع می شه

در یکی از همین تجارب روزانه بودم که به ناگهان صدایی متفاوت شنیدم و ناخودآگاه نظرم جلب شد

صدایی برای من بسیار دلنشین و با شعری متفاوت که نمی تونم بگم حالا خیلی غنی بود اما یه جورایی دلنشین

و خلاصه پی اش را گرفتم و کاشف به عمل آمد خانم شیرازی سالهاست می خونن

این آهنگی که منو رسوند بهش:

http://www.iransong.com/g.htm?id=7618

خلاصه که روز خوبی شد با آهنگاش

و آخر هفته شد و من نتونستم هنوز از این خوان رد شم

از این خوان اگه رد شم دو تا جون بهم اضافه میشه اقلکن.

و همچنان امتحان جامع . . . .

نوشته‌شده در یه روز خووووب, خيال ناپخته رؤيای خام می‌پزد | دیدگاهی بنویسید